116 total views, 1 views today

داستان ترسناک خاطره قدیمی

horror6: بابام یه قضیه یی رو تعریف میکرد که قبل از انقلاب از رادیو شنیده بود و برای چند تا توریست که اومده بودن از یکی از بناهای تاریخی کرمان دیدن کنند اتفاق افتاده بود. شبونه به نزدیکیهای کرمان که میرسند دنبال مسافرخونه میگشتن تا شب رو اونجا بگذرونند.

اتفاقی گذرشون به یه کاروانسرا میخوره و وارد اونجا میشن. صاحب کاروانسرا به گرمی ازشون استقبال و پذیرایی میکنه. شام گرم و خوب بهشون میدن. رقاص و نوازنده میاد و تا پاسی از شب سرگرمشون میکنه و خلاصه شب رو میخوابند و فردا صبح ازونجا میرند. چند سال میگذره و دوباره میان کرمان و تو جاده هرچقدر دنبال اون کاروانیرا میگردن چیزی پیدا نمیکنن جز یه خرابه ای که تو حدود همون کاروانسرا بوده. کلی پرس و جو میکنن و اهالی اونجا بهشون میگن این خرابه چند صد سال قبل کاروانسرا بوده! مامانبزرگمم تعریف میکرد زمانی که ۵-۶ سالش بوده و تازه خواهرش دنیا اومده بوده مادرشون واسه خرید میره بیرون و مادربزرگمو میذاره تا از خواهرش مراقبت کنه.

میگفت درحالی که بچه رو پام بود و داشتم واسش لالایی میخوندم یهو دیدم گوشه ی دیوار شکافت و یه کوتوله حدودا بیست سانتی ازش اومد بیرون که بطرز مسخره ای راه میرفت. میگفت از ترس نه میتونستم حرکت کنم نه صدام درمیومد. اونم اومد سمت نوزاد و بازوی بچه رو چنان نیشگونی گرفت که جیغ بچه رفت هوا. اون کوتوله هم دوباره رفت سمت شکاف و لحظه ی آخر سرشو سمت من برگردوند و بهم دهن کجی کرد! و شکاف دوباره بسته شد.

وقتی مادرم برگشت و کبودی بازوی بچه رو دید یه فصل کتکم زد و هرچقدر قضیه رو براش تعریف کردم باور نکرد و فکر کرد برای توجیه نیشگون گرفتن بچه بهونه میارم یه قضیه هم از خودم تعریف میکنم:ما تو پذیرایی ردیفی میخوابیدیم جوری که آشپزخانه رو به دیدمون بود و پنجره ی بزرگی داشت.۶ سالم بود که نصفه شب از خواب پریدم و ناغافل دیدم یه جسم سیاه کاملا به شکل یه آدم عادی از تو اپن آشپزخونه خارج شد و خیلی عادی یه مسیری رو طی کرد و رفت تو دیوار! هرچقدر سرو صدا کردم و تعریف کردم که چی دیدم بهم گفتن خواب دیدی! آخرین اتفاق ماورالطبیعه یی هم که تو خونمون افتاد و خداروشکر خیلی ساله که دیگه چیز غیر قابل توضیحی تو خونمون رخ نداده برای بابام اتفاق افتاد. من عادت داشتم تا ساعت ۲-۳ نصفه شب بیدار بمونم اون شب تا اون ساعت هم چیز عجیبی حس نکردم تا اینکه یهو بابام مثل فشنگ از جاش پرید و همه ی چراغا رو روشن کرد. نشست زمبن و سرشو گرفت تا ۱۰ دقیقه هیچی نمیگفت یهم بهش آب دادیم تا اینکه کم کم به حرف اومد گفت واسه خودم داشتم خواب میدیدم که یهو چشمام وا شد و حس کردم فلج شدم.

دیدم یه کوتوله با گوشای دراز که صورتش معلوم نبود نشسته رو سینه‌ام و یه زن که روسری سرخابی سرش بود کنارم ایستاده. تند تند با زبونی عجیب با هم حرف میزدند و ریز ریز میخندیدن. بابام مبگفت هرچقدر تو دلم ذکر میگفتم نمیرفتن تا اینکه به اختیار خودشون محو شدن و من همون لحظه تونستم حرکت کنم. حالا این وسط من حرف بابامو باور کرده بودم و میدونستم بختک بوده مامانم ارون طرف میگفت نه کابوس دیدی.اینم بگم تا بابام حالش بهتر شد و دوباره گرفت خوابید انگار با پتک میکوبیدن به کف خونمون و من از ترس مثل بید میلرزیدم. تا نزدیکای صب بیدار بودم و تا اذان بزنه این صدای تق تق شنیده میشد ولی انگار بقیه نمیشنیدن!.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.