71 total views, 1 views today

داستان ترسناک جن مسلمان

horror6: سلام. جریانی روکه میخام براتون تعریف کنم مال پارسال تابستونه. یه شب رفته بودم توی یکی از دهات اطراف ایذه.خوزستان.حوالی ساعت۱۲شب بود که از ده زدم بیرون که برم طرف شهر.همه جا هم تاریکه تاریک بود چشم چشمو نمیدید.اما آسمون مهتابی و پرستاره بود. رسیدم سرجاده هرچی منتظر موندم ماشین نمیومد اون موقع شب.بنابراین پیاده راه افتادم توجاده همینطور که داشتم میرفتم یدفه یه صدای خش خش از تو بوته های کنار جاده شنیدم خودموکشیدم وسط جاده که اگر حیوانی چیزیه رد شه بره باهام کاری نداشته باشه.اما یدفه صدا کشیده شد وسط جاده و هی بهم نزدیک میشد.اینو هم بگم که دقیقا سرقبرستون رسیده بودم.دیدم یه چیز سر تا پا سفید داره میاد طرفم.

سریع نگاهمو دوختم کف آسفالت اما بازم میدیدمش. به دو سه قدمیم که رسید گفت یالله. منم که ازترس زبونم بند اومده بود پشت سرهم گفتم یالله یالله یالله.اونم همینطور که نگام میکرد لبخند زد و چند قدم که رفت ناگهان صدای پاشم تو تاریکی قطع شد.ترسم موقعی بیشتر شد که وقتی به خودم اومدم دیدم نیست و من دقیقا نزدیک قبرستونم.بعد یدفه پا گذاشتم به فرار و تا خود شهر یه نفس دویدم. فرداش رفتم پیش ملا.گفت اونیکه که دیدی جن مسلمون بود جنای مسلمون کلامشون با نام خدا شروع میشه.اینم بگم که اصلا چهرش ترسناک نبود وخیلیم مهربون بود. تمام

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.