داستان ترسناک جاده وحشت

داستان ترسناک جاده وحشت

داستان ترسناک جاده وحشت

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:491

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-27
  • 163 بازدید
  • داستان ترسناک جاده وحشت

    horror6: خدمت شما عرض شود حدود 5 سال پیش یکی از اقواممون از روستا به پدرم زنگ زد که تراکتور رو بیار مقداری زمین داریم شخم بزن برامون و روستا موقعیت پشت کوه بودن داشت و تنها تراکتور اهالی روستا خراب بود پدرم بهم گفت که برو و براشون انجام بده و ثواب داره و این حرفا …از شهر تا روستا حدود 50 کیلومتری هستش و من بعد کار زمین خودمون طرف های غروب تقریبا راه افتادم .مجبور بودم اونموقع راه بیفتم چون تا میفتادم رو جاده اصلی و روستا کمی زمان میبرد و جاده خلوت میشد و مزاحمت کمتری برای بقیه ماشین ها بود .

    جاده منتهی به روستا شدیدا پرپیچ و خم هست و خطرناک و کوهستانی بخاطر این خیلی تو راه بودم بعد 1 ساعت رانندگی کمی استراحت کردم و دوباره حرکت کردم…کمی راه افتادم یه جای خیلی بد جاده و گردنه مانند از دور یه نفر دیدم .

    کمی ترسیدم گفتم خدایا این کیه این موقع شب کنار جاده وایساده …وقتی رسیدم بهش شناختنش از چهره و میدونستم این اقا توی یکی از روستاها بین راه هست…اول چون ترسیدم ازش رد شدم ولی با صدای بلند اسمم صدا زد..وایساد براش بعد سوار شد ..بهم گفت مگه اسم فلانی نیس گفتم اره شما از کجا میدونی گفت من پدرت رو هم میشناسم بعد از اقوام نزدیکم سوال کرد و خانوادم همینطور مشغول حرف زدن بودم باهاش یه سرازیری طولانی بود داشتم میرفتم پایین بهم گفت چرا ایقد یواش میری تند تر برو گاز بده …

    منم گفتم تراکتور هست دیگه جاده هم خرابه یه 10 ثانیه سکوت کرد دیدم با صدای بلند کل زد منظورم کل عروسی هست…پشت سر هم هی کل میزد و میخندید.بهش خندیدم گفتم زشته
    ماشالله سنی ازت گذشته ها خودمم بهش خندیدم از این کارش اول تعجب بعد خنده ام گرفت …و بلند میخندید یه خنده زشت و هی میگفت تند برو گاز بده و هی کل میکشید…منم گفتم انگار کمی ساده طور هست …یه لحظه نگاه درستی بهش کردم یه دفعه دستاش دیدم انگار دست بسوزه و جمع بشه و گرد همونطور و سیاه .تو دلم گفتم این انگار ادمیزاد نیس …

    تو اون حالت اون داشت داد و فریاد و هوار میزد برا خودش من سرم اوردم پایین نگاهم به پاش افتاد که شبیه به سم بود حالتش مثل سم بود …تا نگاهم به پاش بود زد سرشونه ام… با صدای بد و کلفت گفت به چی نگاه میکنی یه لحظه چهره اش دیدم اینقد زشت و عجیب بود .چشماش انگار خون دندون های عجیب و دهن اندازه نصف صورتش …تا دیدمش داد زدم اول گفتم یا ابوالفضل بعد بلند گفتم بسم الله و تا این کلمه رو گفتم انگار نه انگار کسی پیشم هست از جاده خارج شدم و شانس اوردم منطقه کوهستانی و دره ها رو رد کرده بودم وگرنه میرفتم پایین …قلبم داشت میزد بیرون از دهنم واقعا ترسیده بودم …

    قبلا تو نوجوانی هم دیده بودم ولی نه اینقدر واضح و نزدیک ولی این بار خیلی وحشتناک بود…پیش خودم میگم من اون شب که سکته نکردم و نمردم دیگه هیچوقت فک نکنم بمیرم…این خاطره دیگه ام بود که خواستم عزیزان پیج بخونن…دیگه هیچوقت تنهایی و شب اون جاده رو نرفتم و نمیرم…ببخشید اگه جایی غلط املایی داشتم یا مفهوم و منظورم جمله ام رو درست بیان نکردم برا شما عزیزان…وقت همگی بخیر زندگیتان شاد و بی خطر…

     

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2020 ©

    loading time : 0٫575 s