داستان ترسناک تراس وحشت

داستان ترسناک تراس وحشت

داستان ترسناک تراس وحشت

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:462

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-24
  • 24 بازدید
  • داستان ترسناک تراس وحشت

    horror6: جریانی روکه می خوام براتون تعریف کنم حدود پانزده سال پیش اتفاق افتاد زمانی که ما و دختر عموهامون پنج تا دختر بیست تا بیستو چهار ساله بودیم و از اون جاییکه زن عموم تو تهران سمت پل حافظ تازه خونه خریده بود دخترونگی یه کادو و شیرینی خریدیم و رفتیم خونشون ،موندنمون اونجا طولانی شد و تصمیم گرفتیم شبو اونجا بخوابیم ،ساعت حدود دوازده بود و زنعموم رختخواب ما رو ردیفی تو پذیرایی زیر پنجره انداخت ،دو تا پنجره بزرگ که رو به کوچه بود و خودشو دخترهاشم رفتنو تو اتاق خوابشون خوابیدن ،اما ما که جامون عوض شده بودو خوابمون نمی برد آروم مشغول صحبت باهم شدیم ، نزدیک به ساعت یک شب شد ولی همچنان خوابمون نمی برد بلند شدیم و رفتیم کنار پنجره و مشغول تماشای شهر شدیم ،قشنگی برج میلاد تو شب و خونه های بزرگو کوچیکی که چراغاشون یکی در میون روشن بود ،یکی از دختر عمو هام به اسم زهرا گفت اینایی که چراغاشون روشنه حتما دارن ماهواره می بینن و خواهرم بهش گفت که نه شاید یکی کار دیگه داره و هرکی نظری میداد،خلاصه بحثمون مربوط به ماهواره بود که یدفعه توجه هممون به خونه ی روبرو جلب شد.

    یه خونه بزرگو دو طبقه که حیاط بزرگی هم داشت و طبقه دومش تراس بزرگی داشت که تا جلوی حیاط کشیده شده و ماهم که طبقه سوم بودیمو کوچه هم تقریبا باریک بود کاملا به تراسش اشراف داشتیم ودقیقا توی دید مابود و یه نور خیلی کمی از طبقه دومش دیده میشد ،زهرا دوباره گفت اینا که حتما برقا رو خاموش کردنو دارن ماهواره تماشا می کنن ما هم حرفشو تایید کردیم ، ناگهان حس شیطنت زهرا گل کردو گفت ،بچه ها بیاین یکم ازیتشون کنیم هم اونا از پای ماهواره بلند شن و هم مایکم بهشون بخندیم ،اول همگی مخالفت کردیم و گفتیم شاید شر بشه و بیان در خونه ولی زهرا خیلی اسرار کردو ما هم که همچین بدمونم نمی آمد قبول کردیم ،هر کدوم یه گوشه از پنجره وایسادیم و پرده رو جوری که از بیرون مشخص نباشه بالا زدیم و زل زدیم به خونه روبرو زهرا هم یه سنگ کوچیک از گلدون پیدا کردو پنجره رو باز کرد وزد به شیشه در تراس و پنجرهو سریع بست،ما که همگی لبخند کوچیکی رو لبامون بود نفسهامونو تو سینه حبس کردیم و آماده شدیم تا از خنده روده بُر بشیم اما…..
    اما اونجور که ما فکر میکردیم اتفاق نیوفتاد ،همونجور که داشتیم نگاه می کردیم و منتظر بودیم یکدفعه یکی از خونه وارد تراس شد ،ما تو همون لحظات اولیه متوجه غیر عادی بودن اون شدیم انگار مردبود و قد خیلی بلندی داشت حدودا دو متر بود یه لباس بلندو سرتاسریه سفید رنگ پوشیده بود وقتی راه میرفت انگار که لیز می خورد یا انگار که زیر پاهاش چرخ گذاشته باشن آروم اومد جلوی نرده های تراسو سرشو خیلی آروم به سمت راست برگردوند،اومدنش انقدر آروم بود که تا به نرده ها برسه انگاردو دقیقه ای طول کشید،برگشتیمو همگی به همدیگه نگاه کردیم لبخند رو لبای هممون خشک شده بودو چشمامون گرد و دهنامون از تعجب وا مونده بود،دوباره سرمونو برگردوندیم و نگاهش کردیم .

    بدون کوچکترین حرکتی وایساده بودو به سمت راست خیره شده بود خیلی عجیب بود در حالت طبیعی اگه کسی به خونش سنگ بزنن می دوئه بیرونو اینور و اونورونگاه می کنه تا کسی رو که سنگ زدرو پیدا کنه ،ولی این خیلی آرومو خونسرد اومدو سرشو فقط به سمت راست برگردوند و تو همون حالت مونده بود،با این که تو کوچه چراغ سفیدی نبود ولی انگار یه نور سفیدبهش تابیده شده بود طوری که کلا سفید دیده میشد عجیب تر اینکه اون تو چهار پنچ متری ما بود ولی چهرش یکدست سفید دیده میشد،خیلی ترسیده بودیم و زبونمون بند اومده بود و دستامون می لرزید،منتظر شدیم تا برگرده تو خونه ولی قصد رفتن نداشت،یک ربع گذشت ،نیم ساعت ،یک ساعت ،دیگه پاهامون درد گرفته بود ولی اون ذره ای حرکت نکرد ، ساعت دو شب شده بود و همونجور که داشتیم با ترس نگاهش میکردیم دیدیم یکی دیگه وارد تراس شدو مثل همون خیلی آروم اومد جلوی نرده های تراسو سرشو یواش به سمت راست برگردوند،..

    ،این یکی هم لباس بلندی داشتو سرتا پا سفید بود از موهای خیلی بلندو فرفری که دورش ریخته بودمشخص بودکه زنه ولی وقتی اومد نه نگاهی به هم کردن نه حرفی اولی حتی سرشم بر نگردوند و کوچکترین حرکتی نکرد،دومی که اومد اوضاع خیلی عوض شد چون اونقدر وحشتناک شده بود که نمی شد بیشتر از چند دقیقه بهشون نگاه کنیم چون وقتی خیره میشدیم کل وجودمونو وحشت می گرفتو ضربان قلبمون بالا میرفت ،دو تا آدم سفید و قدبلند و بیحرکت باهیکلو چهرهای سفیدو نامشخص با اون رفتارو طرز راه رفتنشون کاملا واضح بودکه آدم نیستن ،همگی از ترس زیر پنجره زانو زدیمو تا این لحظه که خودمونوخیلی کنترل کرده بودیم شروع کردیم به گریه کردنو اشک ریختن دستو پاهامون بی حس شده بودو به شدت میلرزید هممون میدونستیم که اونا میدونن ما کجا هستیمو از قصد بهمون نگاه نمیکنن و ازین که برگردن وبه روبرو نگاه کنن بشدت وحشت داشتیم ،همش احساس میکردیم الانه که تو راه پله های خونه زنعمو ظاهر بشنو بخوان تلافی کنن،هر چند دقیقه یکبار بلند میشدیم و از گوشه پنجره نگاشون میکردیم ،ولی اونا انگار جلوی نرده های تراس خشک شده بودن .

    دیگه خسته شده بودیمو تا صبح نوبتی بلند می شدیم تا ببینیم تکونی خوردن یا نه،ساعت طرفای چهارونیم صبح بود که خواهرم داشت نگاشون میکرد که یکدفعه صدامون کردو گفت بلندشین یکیشون تکون خورد همگی بلند شدیمو دیدیم زنه خیلی آروم برگشتو جوری که انگار رو هوا راه میرفت به خونه برگشت ،دیگه ننشستیم ومنتظر شدیم تا ببینیم چی میشه،بعد یکربع از رفتن زن، این یکی هم بالاخره تکونی خوردو بدون اینکه احساس کنیم داره راه میره به خونه برگشت ،بعد از رفتن اونا ترسمون کمتر شد ولی از شدت خوابو خستگی همگی بیهوش شدیم صبح از شانس ما زنعمو صبح زود بلند شده بودو صبحانه رو حاضر کرده بود ،مجبور شدیم بیدار شیم آبی به صورت زدیم ولی خستگیه دیشب تو تنمون مونده بود.

    سر سفره صبحانه یدفعه زهرا به زنعموم گفت ،زنعمو مادیشب یه کم همسایتونو اذیت کردیم ،زنعمو نگاهی کردو پرسید کدوم همسایه؟ ماهم گفتیم همون طبقه دومیه خونه روبه رو ،زنعمو تعجب کرده بود و گفت اونجا خالیه و کسی زندگی نمیکنه وفقط چند سالیه که یه پیرمرد تو طبقه پایینش تنها زندگی میکنه ،با شنیدن این حرف همگی بلند شدیمو دویدیم سمت پنجره و پرده هارو کنار زدیم ودر کمال ناباوری دیدیم که طبقه دوم خالیه و پُره از قفسهای خالیه پرنده که روی هم انباشته شده بود ویه حیاط بزرگ که یه پیرمرد خمیده داشت توی حیاطش راه میرفت.

     

    رتبه این مقاله / 5.

    دیدگاه

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها اطلاعات عمومی (دانستنیها) داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫416 s