داستان ترسناک تخت خواب من

داستان ترسناک تخت خواب من

داستان ترسناک تخت خواب من

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:470

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-08-10
  • 57 بازدید
  • داستان ترسناک تخت خواب من

    horror6: سلام…راستش این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به خودم میشه اولین اتفاق مربوط به شیش سالگی ام بود برای اولین بار دیدمش.بعد از خوردن شام با خاله ام رفتم حیاط خونه کمی هوا بخوریم منم بازی کنم خاله جونم رفت داخل منم تنهای موندام یه دفع یه حالت مث روح یامه پیچید به شلنگ آب که گوشه حیاط جمع شد بود منم دویدام به مامانم گفتم یه چیزی به شلنگ آب پیچیده مامانم گفت خیالتی شدی منم دوباره رفتم دیدم نیست ولی یه باد تند وسرد از کنارم رد شد صدا اش شنیدم خورد به دیوار روبه روم بعد چون شب بود تاریک دیواری که صدا ازش امد تاریک بود که یه دفع دوتا چشم بزرگ و کشید زرد که مردمکش مث چشم های گربه بود بهم خیر شد منم مث بز همش نگاش کردم(دیدی چشمای که میخند یه حالت به خودش میگیر)دقیقا چشاش هاش اونجوری شد بعد که پلک هاشو باز وبسته کرد من اون وقت به خودم امدم یه جیغ بنفش کشیدام از حال رفتم بعد که بهوش امدم دایی وخاله مامان و بابام همه بالای سرم بود بعد از چند روز تب و لرز دکتر هم رفتم هیچ نشونه ای از مریضی که نداشتم.

    اخری مادربزرگم من بر پیش یه دعا نویس که آقاهه گفت این همزاد دار کاری بهش ندار براش خیر وبرکت هم میار،تازه این اول ماجرا بود هرچقدر که بزرگتر میشدم مشکل های جدی تری برام پیش می امد،وقتی دروغ میگفتم یا کار اشتباهی شب ها کابوس میدیدم حالت بختک بهم دست میداد وسایل ام گم میشدو جاهای که اصلا فکرش رو نمیکردم پیدا میکردم یا وقتی تنها بود یکی صدا ام میکرد یا شب ها یکی تو خواب قلقکم میداد یه شب دیدم یکی انگشت ها پام میکشه سر بلند کردم دیدم بابام هست پام زدم رو دستش دوبار خوابیدام،صب که به بابام گفتم شب امدی تو اتاق من مامانم گفت که بابام تا دیروقت سرکار بود وقتی هم امد از خستگی خوابش برد منم چیزی نگفتم بازم فک کردم خیالات ورم داشته،یه شب خوابید بودم برق اتاق هم روشن بود یه دفع بیدار شدم دیدام یه اره دستی رو شکمه هست خواستم چش هام ببندام که یه دفع یکی تموم موهام کشید چش هام هم نبسته بودم حالت بختک بهم دست داد بود اره هم غیبش زد بود اینقده جیغ زدم تو نگو کسی صدام نمیشنو از گوشه چشم هام اشک میریختم تا این که دستم تکون دادم از اون حالت در امدم،خواهر ام هم تو اتاق ام بود،چون بیدار شدم گریه میکردم اونم بیدار شد گفت که چی شده ماجرار و براش تعریف کردم اونم گفت مال فشار عصبی بخواب…من پیشت هستم دقیقا چند دقیقه نگذشته بود .

    که خواب ام برد دیدم خواهرم دار بیدارم میکنه گریه میکنه گفتم که چی شد گفت که بعد از این که تو خوابیدی کنارت دراز کشیدام شروع کردم به کتاب خوندان که اون حالت که گفتی بهت دست داده برای منم اتفاق افتاد گفت اول اش هرچی تلاش کردم تکون بخورام نشده حالت خفگی بهم دست داد بعد شروع میکنه پیش خودش سوره توحید خوندان صلوات فرستادن که از اون حالت خارج میشه،جالب تر از این ماجرا بر میگرد که یه شب خوابید بود خواب دیدم که یه پیر مرد توی خونه امون بود گفت به من که مهمون قرار برام بیاد باید بیایی کمک هم (منم دوازده ساله ام بود اون موقع )دیدم چندتا گربه و سگ و مرغ امدن تو خونه بعد تبدیل شد مث انسان که پیرمرد گفت پاشو پذیرای کن ازشون البته این مهمون ها امد بود توی انباری خونه که قبلا حموم بود منم رفتم براشون میوه شیرین اوردم دادم بهشون که پیرمرد دست اورد روی سرم ازم تشکر کرد صب که بیدار شدم به والله همون یه تیکه که دست کشید بود سفید شد برای مادر بزرگم که تعریف کرد میگفت،کاش از اش یه چیزی طلب میکردی البته کسی از خانواده ما به جز مادربزرگم حرف ام باور نکرد تا ۱۴و۱۵سالگی همش خواب میدادم یکی دنبالم یا با گربه یا چیزهای که اصلا معلوم نبودن دعوا میکردم وقتی هم بیدار میشودم خیلی احساس خستگی میکردم اکثران هم بعد ظهرساعت سه و چهار که میخوابیدم این اتفاق برام می افتاد.

    یه چیز دیگه تو بعضی از خواب ها میرفتم یه جای که اصلا تا حالا نرفتم حتی خواب میدیدام جنگ ولی بین مردم های بودم که زبونشون نمیدونستم یا خواب میدام که تو یه خونه هستم بچه دارم( فک کن یه بچه ۷،۸ ساله چه به این خواب ها)هرچی سنم بیشتر میشود دیگه از این خواب ها نمیدام،حتی یادم چند روز قبل از مرگ
    مادر بزرگ مادرم من یه حاله نورانی قد بلند توی خونه میدیدام که بعد از چند روز مادر بزرگ مادر جلوی چشم من فوت کرد من اون موقع یازده ساله بودم مادر وخاله ها طبقه بالا بود دیدم مادربزرگ صدام میکنه بعد چشماشو بست،بعد که واسه بابام تعریف کردم اون گفت این فرشته مرگ بود البته این به من نگفت داشت با مامانم حرف میزاد من شنیدام خیلی چیزها میدیدام وقتی بچه بودم هرچقدر که بزرگتر شدم دروغ و کارهای بدام بیشتر شد دیگه اون حالت معصومیت از بین رفت در عوض کابوس بختک تا الان باهم هست.

    من الان۲۴سالمه ازدواج کردم، دکتر مغز واعصاب هم رفتم به خاطر این بختک یا همون فلجی تو خواب اما به قول دکتر از اونم سالمتر بودم خیلی اتفاق های بدتر بد از ازدواج برام پیش امد.

     

     

    دیدگاه

    3 thoughts on “داستان ترسناک تخت خواب من

    1. میلاد گفت:

      داداش نمیدونم کجای سایتو انگولک کردید اما ریده شده به قالب و شکل و شمایل سایت ینی قشنگ میشه گفت سایت شکل تخمی به خودش گرفته..درست کنید این لامصبو

    2. کرو گفت:

      میلاد زر نزن هرومزاده پدر سگ سایت خوبی است

    3. حسین عاشق سایت غذا برای روباه گفت:

      اینو کرو گوفت اونو من میگم سایت خوبی گاه نخور میلاد —-سگ

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫287 s