128 total views, 3 views today

داستان ترسناک آل در بوران

horror6: پدر پدربزرگم من بچه بودم تعریف میکرد توروستا که ازتوابع شازند اراک به نام روستای مالمیر که هرساله حمام ده رو گردشی کرده بودن ازبین اهالی چندتاخانواده که مرد وزنش قوی بنیه بودن روانتخاب میکردن هرخانواده چندسال یکبار نوبتش میشده.چون کارسخت وطاقت فرسایی بوده حمام خزینه ازهیزم ونفت تاکوره آب جوش وبقیه کارها اون سال که نوبت پدرپدربزرگم بوده به اسم رضا میگه زمستون خیلی سردی بود چندمتربرف اومده بود زنم پابه ماه بود نصف شب رفتم حمام روشن کنم دیدم تو نورمهتاب انگاریکی روپشت بام یکی ازخونه هاست خیلی نترس

ودرشت هیکل بوده رضا میره توکوره میبینه ازدریچه بالای کوره سرش معلوم داره میخنده سریع با چاقوی بزرگ میره بالاپشت بام میبینه یه زن موبلندحدود سه مترقد بایه سبد رفت پشت بام بعدی ازپشت دیده بودش میگه دنبالش کردم هی داد میزدم ولی انقدربرف شدیدبود صدام به کسی نمیرسید خلاصه گمش میکنه باناراحتی میره هیزم بیاره به فاصله حدود یه کیلومتری داخل یه باغ یه پشته بزرگ جدا میکنه بخاطرعرق کردن زیادتشنه میشه میگه که حوض نزدیک بود. به شیب دره هیزمهای خودشو میزاره بالاخودش

باسختی میادلب حوضچه یخ روباتبرمیشکنه میاد آب بخوره میبینه اونورتر یه نفرنشسته میگفت بخاطربوران شدیددرست نمیدیدمش رفتم جلوتر دیدم همون زن نشسته یه جیگر دستشه میکنه توآب درمیاره میره پیشش موهاشو میگیره چاقودرمیاره میفهمه آل میگه چندتاجیگرزدی؟ میگه سه تا دوتاش هنوز گرمه توسبده میگه موهاتومیبرم میوفته التماس میکنه که نبر شوهرم میکشتم میگه به شرط اینکه بری بزاری سرجاش میگه. نمیشه دوتای بقیه رو بزار ببرم قسم میخوره میگه یه لگدمحکم بهش زد و زنه غیب شد اومدم حمامو روشن کرد تازه. هوا گرگ میش صبح بود رفتم خونه دیدم

زنهای همسایه خونمون نشستن زنم ازحال رفته فهمیدم گفتم دورش خلوت کنید الان بهوش میاد تشر زدم به خواهرم چراتنهاش گذاشتی به هوش اومد گفت دقیقاهمون موقع که روپشت بام دیدش میاداردریچه بالای خونه خم میشه میگه مبارک زنش شجاع بوده تاچاقودرمیاره ازهوش میره میگفته چشاش ازبغل دریده بوده موهای فربلند دماغ خیلی بزرگ دستای دراز همون روزمیفهمن سه تازن حامله تو روستابوده زن رضاویکی دیگه زنده میمونن یه زن دیگه سر زا میره الان پسرش پیرشده دیدمش البته اون یکی پسرش میگم اون آقادیگه زن نگرفت بچه بودم اون دوتا زن که قصر. دررفتن دیدم همیشه برای زنهای جوون تعریف میکردن میگفتن زن تازه فارغ شده روتنهانزارید بالای سرش قرآن چاقو یه پیازبزارید رنگش برگشت عرق کرد بیدارش کنید اسفند دود کنید.

 

2 thoughts on “داستان ترسناک آل در بوران

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.