داستان ترسناک آل در بوران

داستان ترسناک آل در بوران

داستان ترسناک آل در بوران

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:461

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-09-12
  • 67 بازدید
  • داستان ترسناک آل در بوران

    horror6: پدر پدربزرگم من بچه بودم تعریف میکرد توروستا که ازتوابع شازند اراک به نام روستای مالمیر که هرساله حمام ده رو گردشی کرده بودن ازبین اهالی چندتاخانواده که مرد وزنش قوی بنیه بودن روانتخاب میکردن هرخانواده چندسال یکبار نوبتش میشده.چون کارسخت وطاقت فرسایی بوده حمام خزینه ازهیزم ونفت تاکوره آب جوش وبقیه کارها اون سال که نوبت پدرپدربزرگم بوده به اسم رضا میگه زمستون خیلی سردی بود چندمتربرف اومده بود زنم پابه ماه بود نصف شب رفتم حمام روشن کنم دیدم تو نورمهتاب انگاریکی روپشت بام یکی ازخونه هاست خیلی نترس

    ودرشت هیکل بوده رضا میره توکوره میبینه ازدریچه بالای کوره سرش معلوم داره میخنده سریع با چاقوی بزرگ میره بالاپشت بام میبینه یه زن موبلندحدود سه مترقد بایه سبد رفت پشت بام بعدی ازپشت دیده بودش میگه دنبالش کردم هی داد میزدم ولی انقدربرف شدیدبود صدام به کسی نمیرسید خلاصه گمش میکنه باناراحتی میره هیزم بیاره به فاصله حدود یه کیلومتری داخل یه باغ یه پشته بزرگ جدا میکنه بخاطرعرق کردن زیادتشنه میشه میگه که حوض نزدیک بود. به شیب دره هیزمهای خودشو میزاره بالاخودش

    باسختی میادلب حوضچه یخ روباتبرمیشکنه میاد آب بخوره میبینه اونورتر یه نفرنشسته میگفت بخاطربوران شدیددرست نمیدیدمش رفتم جلوتر دیدم همون زن نشسته یه جیگر دستشه میکنه توآب درمیاره میره پیشش موهاشو میگیره چاقودرمیاره میفهمه آل میگه چندتاجیگرزدی؟ میگه سه تا دوتاش هنوز گرمه توسبده میگه موهاتومیبرم میوفته التماس میکنه که نبر شوهرم میکشتم میگه به شرط اینکه بری بزاری سرجاش میگه. نمیشه دوتای بقیه رو بزار ببرم قسم میخوره میگه یه لگدمحکم بهش زد و زنه غیب شد اومدم حمامو روشن کرد تازه. هوا گرگ میش صبح بود رفتم خونه دیدم

    زنهای همسایه خونمون نشستن زنم ازحال رفته فهمیدم گفتم دورش خلوت کنید الان بهوش میاد تشر زدم به خواهرم چراتنهاش گذاشتی به هوش اومد گفت دقیقاهمون موقع که روپشت بام دیدش میاداردریچه بالای خونه خم میشه میگه مبارک زنش شجاع بوده تاچاقودرمیاره ازهوش میره میگفته چشاش ازبغل دریده بوده موهای فربلند دماغ خیلی بزرگ دستای دراز همون روزمیفهمن سه تازن حامله تو روستابوده زن رضاویکی دیگه زنده میمونن یه زن دیگه سر زا میره الان پسرش پیرشده دیدمش البته اون یکی پسرش میگم اون آقادیگه زن نگرفت بچه بودم اون دوتا زن که قصر. دررفتن دیدم همیشه برای زنهای جوون تعریف میکردن میگفتن زن تازه فارغ شده روتنهانزارید بالای سرش قرآن چاقو یه پیازبزارید رنگش برگشت عرق کرد بیدارش کنید اسفند دود کنید.

     

    محبوبیت این مقاله / 5.

    ایجاد مقاله

    گزارش تخلف





    R

    مخفف Restricted-Under 17(رتبه R به معنی فیلم حاوی کلمات رکیک، خشونت، روابط جنسی و نمایش استعمال مواد مخدر و دخانیات است. )

    PG-13

    مخفف Parents Strongly Cautioned(فقط حاوی مقداری صحنه عشقی (جنسی) معمول و مواد مخدر و دخانیات می‌باشند. )

    NC-17

    مخفف No One 17 and Under Admitted به معنی هیچ شخص 17 سال و زیر 17 سال قادر به مشاهده این نوع نوشته ها نمی‌باشد، ممکن است نوشته حاوی مناظر واضح جنسی یا کلمات ناخوشایند یا زیاد یا تمام موارد باشد. درجه NC-17 بر این دلالت ندارد که نوشته مستهجن و ضد اخلاقی است.

    خانه
    دیدگاه

    4 thoughts on “داستان ترسناک آل در بوران

    1. ناشناس گفت:

      خارک ریدست

    2. ناشناس گفت:

      ghgj

    3. کرو گفت:

      دقیقا مثل هین داستان رو من تو همه جای ایران شنیدم اخرش به این نتیجه رسیدم این داستان در بین مردم چرخیده و هر کسی به اسم خودش تمومش کرده

    4. Ma گفت:

      سه سال پیش که کوچکترین بچه ی داداشم بدنیا اومد چون مادر زن داداشم چند سال قبلش فوت کرده بود،مادرم و منو وخواهرام به نوبت کنارش میخوابیدیم،هنوز توگوش بچه اذان نگفته بودندهمون شب منو خواهرم تو اتاق با بچه و مادرش خوابیده بودیم ،داشتم با موبایلم ور میرفتم که یهو صدای پا شنیدم داشت تندتند میومد سمت اتاقی که ما توش بودیم فکر کردم داداشم یا یکی از بچه هاشه سرم رو بلند کردم به حالت نیم نشسته به در اتاق که باز بود نگاه کردم دیدم کسی نیست اون موقع خواهرم پایین تخت ،لحاف انداخته ودراز کشیده بود میگه صدای پا رو که شنیده سعی کرده سعی کرده لحاف رو ازروی صورتش بزنه کنار نگاه کنه میگه هرچی سعی کردم نشد انگار کوه انداختن روم یک تن وزنش شده بود خلاصه با خوندن آیت الکرسی تونسته بود لحاف رو از روش بندازه کنار ،همون لحظه که خواهرم نشست منم از روتخت بلند شدم هردوی ما صدای پا رو شنیدیم اما کسی روندیدیم زن داداشمو که بیدا کردم گفت خواب یک گربه سیاه رومیدیده که میخواسته بچه رو به زور از بغلش بگیره،خوشبختانه زود فهمیدیم وبالا سربچه قرآن خوندیم وگذاشتیم بالای سر هردوشون،فرداشم براش یک پلاک آیت الکرسی گرفتیم واذان گفتن تو گوش بچه.میخوام بگم اینایی که تعریف میکنن دروغ نیست وفکر نکنین مال قدیما بوده وتمام،نه جانم توهمین دوره ی مدرن هم اگه مواظب نباشین اتفاق میفته خصوصا برای زن زائو ونوزاد که خیلی ضعیف هستن وباید هواشون رو داشت.

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫409 s