51 total views, 1 views today

داستان ترسناک آزار شبانه

horror6: سلام اسمه من حسین هستش و باید اینو از اول بگم که من مادرم حامله نمیشد و وقتی پدرم میره پیشه دعا نویس و کلی خرج میکنه تامن به دنیا میام… از اوائل بچگیم تا حدود 20 سالگیم هیچ چیزه غیر نورمالی تو زندگیم رخ نداده بود تا این که همه چیز از یه خواب عجیب شروع شد… یه شب قبل از تولده 21 سالگیم توی تیر ماه، خواب دیدم چند تا جن با چادر های سیاه سر تا پا دور هم نشستن و من توی قنداق دارم نگاشون میکنم… بعد هی جن ها به هم میگفتن که دیگه وقتشه که بگیریمش… قراردادمون تموم شد… بعد یکی دیگه میگفت : اخه

الان پدر و مادر داره نمیشه که… درسته از ماست اما اگه بگیریمش عنارالدین بفهمه معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد… بعد یکیشون که از همون اولم عصبانی تر از همه بود، یهو داد زد و سمتم خیز برداشت و منو با یه حرکت قاپ زد… گفت از این به بعد من باهاش کار میکنم… یهو از خواب پریدم دیدم ساعت 3 شبه از تختم اومدم پایین خواستم به سمت درب اتاق برم که هم دستشویی کنم هم اب بخورم که یهو یه سایه گنده سیاه توی ورودی در ایستاده بود و زل زده بود بهم چشماش همون چشمای ابی رنگ روشنی بود که تو خواب منو بغل کرد… خشکم زده بود… حتی جیغ زدن و داد و بیداد هم برام ممکن نبود…

نمیدونم فکر میکنم 5 ثانیه ای به هم نگاه میکردیم… بعد حس کردم داره منو میکشه سمته خودش… دیگه چشم تو چشم شده بودیم از فاصله نزدیک که ناخوداگاه بیهوش شدم که از صدای خوردن زمین من، مادرم اینا اومدن و منو بردن رو تخت و کلی اب قند و این حرفا… کل داستانو براشون گفتم اما گفتن خواب زده شدی و این حرفا… خلاصه از اون شب به بعد ساعت که از 2 رد میشد حس میکردم سه گله اسب از روم رد میشن… همه بدنم انگار با پای اسب له میشد و درد عجیبی تو وجودم میپیچید، حتی صدای کتک خوردنم رو میشنیدم…

اما هیچی نمیدیدم… کبودی های فجیح و بزرگی روی بدنم میوفتاد که وقتی به پدرم نشون دادم پدرم منو پیشه صد تا دعا نویس برد اما هیچ کدوم اثر نمیکرد حتی برای یک ساعتم قطع نمیشد… شب ها مادرم تا صبح بغلم میشست تا ببینه این چیه اما به طور عجیبی نزدیک ساعت 2 خوابش میبرد یا انگار بیهوش میشد و من باز هم کتک میخوردم… دو سال…کتک خوردنم ادامه داشت تا اینکه بابام و مادرم اعتراف کردن من با دعا به دنیا اومدم و از اون به بعد در به در دنبال دعا نویسی گشتیم که اون دعا رو تو دوران جوانی به مادر و پدرم داده بود… وقتی خونشو پیدا کردیم… فهمیدیم فوت کرده و پسره بزرگش کاراشو ادامه میده… پسرش تا منو دید… زد تو سرش و گفت : تو همون پسره نشونی؟؟ گفتم بله گفت چطوری زنده ای… خداروشکر بیا تو بیا تو… تا نشستیم تو خونه رفت با یه کاسه اب اومد…

گفت تو کاسه نگاه کن… باورم نمیشد وقتی نگاه کردم همون موجود رو دیدم که روی دوشمنشسته و به حالتی که ما بچه بودیم رو کول یکی دیگه میشستیم… هی رو دوشم خودشو تکون میداد و انگار خوش میگذشت بهش… یهو پسره یه تیکه کاغذ برداشت و یه سری دعا ها خوند انداخت تو کاسه اب… یهو سرم گیج رفت… خودم دیگه چیزی یادم نمیاد اما مامان و بابام میگن، یهو چشمات سفید شد و خودتو میزدی به در و دیوار… هنوز شکستگی های سرم بخاطر برخورد به دیوار جاش هستش… بعد منو گرفتن و دعا نویس اون اب رو به زور ریخت تو دهنم…

منم فوشای خیلی بدی بهش میدادم انگار… و مدام تحدید به مرگ میکردمش اما اون بی اهمیتاب رو توی دهنم ریخت… یک هفته خواب بودم اما وقتی بیدار شدم دیگه خبری از جن و هیچ موجود دیگه ای نبود تا این که دو هفته بعد از خوب شدنم متوجه شدم پسره اون مرد دعا نویس هم مثله پدرش خودکشی کرده و خودشو به درخت گردوی توی حیاط دار زده… امیدوارم هیچکس به این درد دچار نشه.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.