داستان ترسناک آخرین هدیه

داستان ترسناک آخرین هدیه

داستان ترسناک آخرین هدیه

نویسنده: horror6

دنبال کردن:

تعداد مقاله:459

بیوگرافی:

درتاریخ : 2019-07-02
  • 12 بازدید
  • داستان ترسناک آخرین هدیه

    horror6: خب لعنتی چیکار می کنی به چی زل زدی؟  هیچ بابا شما برین بالا من خودمو میرسونم بهتون

    فرشاد از دیدن آن گردن بند زیبا آن هم در وسط کوه متعجب شده بود، فوراً آن را بدون آنکه احمد و علی بدانند قایم کرد وامیدوار بود که طلا باشد تا پول خوبی به جیب بزند بعد از رسیدن به قله کمی استراحت کردند و بعد از خوردن کمی هله هوله تصمیم گرفتند که به سمت پایین کوه حرکت کنند.

    فرشاد مدارم غر می زد:خب اینم کوه، نمی دونم کوه نوردی چش خوبه، فقط باید بالا و پایین بیای، الان روی قله بودن چه لذتی داره

    احمد گفت: اه کم گه بخور، طبیعت به این خوبی، یکم لذت ببر افسرده ی بدبخت

    علی با عصبانیت ادامه داد: این که آدم نیست این چیزا رو بفهمه برو بابا ، بیاین ببرمتون قهوه خونه اون وقت می فهمین چی لذت میده؟

    – خب تو برو، فقط اعصابمونو بیش تر از خرد نکن

    در حالی که علی و احمد مشغول عکس گرفتن بودند و کلی هم از منتشر کردن آنها لذت می بردند، فرشاد دو باره گردنبند را بیرون آورد ونگاهی انداخت و برای چند لحظه زیبایی آن چشمانش را گرفته بود وفقط به آن فکر می کرد و یک جور هایی مطمئن بود که این گردنبد با همه ی گردنبند های دیگر تفاوت دارد.سرش را بلند کرد تا به علی واحمد فحش بدهد و بگوید که راه بیفتند اما آن دو آنجا نبودند، چند بار داد زد اما هیچ پاسخی نشنید.

    لعنتی ها حالا بی من میرین پایین، پدرتونو در میارم توله سگا

    طول زیادی کشید تا به پایین کوه برسد، در این مدت فقط فحش می داد، به پایین که رسید گوشی اش را گرفت تا به آنها زنگ بزند و خودش را رویشان خالی کند که آنها را داخل رستوران کنار جاده دید که داشتند غذا می خوردند.لیوانی را پر آب کرد وجلو رفت،و گردن علی را زد وآب را داخل غذایش کرد و نوشابه ی احمد را که سرش باز بود ، رو ی غذایش خالی کرد.

    – حالا بی من پایین میاین وبی من قرمه سبزی هم میخورین آره؟ کوفتتون می کنم اون قرمه سبزی رو

    علی واحمد هردو با عصبانیت بلند شدند و فرشاد هم با سرعت فرار کرد و در جاده تاکسی گرفت ورفت.به خانه رسید، بعد از گرفتن دوش رفت و کوله اش را برداشت.داخل کوله را گشت تا گردنبند را پیدا کند اما هیچ اثری از گردنبند نبود، چندبار کوله پشتی اش را گشت و بعد از نا امید شدن داخل جیب هایش را گشت اما هیچ اثری از گردنبند نبود.

    دیگر مطمئن شده بود که گردنبند را گم کرده، مدام خودش را لعن ونفرین می کرد.

    روی تختش رفت تا بخوابد که دهنش از تعجب باز ماند، گردنبند روی تخت بود.

    هرچه فکر کرد ندانست کی و چطور گردنبند را آنجا گذاشته ، اما بیخیال قضیه شد و آن را در کشو کنارتخت گذاشت و راحت و با آسایش خوابید.

    فردا بلند شد و به طرف گردنبند رفت، آنرا داخل جیبش گذاشت وبه سمت بازار به راه افتاد تا ببیند اصل است یا تقلبی.

    به مغازه دوستش مسعود که یک طلا فروش است رفت و او به فرشاد گفت که اصل است و حاضر است آن را با قیمت زیادی هم بخرد.

    فرشاد می خواست که قیمت آن طلا را بیشتر بداند، پس به چند مغازه ی دیگر هم رفت تا قیمت اش را بپرسد، فقط مغازه های عتیقه فروشی یا فروشنده های دست دوم ،حاضر به خرید آن بودند که البته قیمت های خیلی زیادی هم برای آن گردنبند زیبا وسنگین پیشنهاد می دادند.فرشاد از ته دل به این کار رضایت نداشت ودوست داشت که می توانست صاحبش را پیداکند اما پیدا کردن صاحب گردنبندی که در وسط کوه افتاده غیر ممکن بود.تصمیم گرفت آن را چند شب پیش خودش نگه دارد تا شاید بعداً آن را می فروخت و پول خوبی هم بدست می آورد.فردای آن روز پدر ومادر فرشاد برای یک مسافرت چند روزه مجبور شدند به شهر دیگری بروند.فرهاد این را فرصت خوبی برای گرفتن یک مهمانی درست و حسابی دید و از آنجا که علاقه ی چندانی به شلوغی نداشت، تصمیم گرفت که فقط چند تا از بهترین دوستانش را به مهمانی دعوت کند.

    به احمد زنگ زد: الو سلام داداش

    – زهر مار ، می خواستم جواب ندم اما گفتم پشیمون شدی میخوای جبران کنی آره؟؟

    – حالا چرا انقدر ناراحتی ، آره میخوام جبران کنم بیا سه شب کامل تو خونمون مهمون من هستین به بابا و مامانتونم بگین رفتیم مسافرت

    – ما مث تو سوسول نیستیم

    – سوسول نیستین؟

    – نه

    – مث اینکه دیروز رفته بودین کوهنوردی

    – کوهنوردی سوسولیه خره؟

    – آره

    – گم شو اوسکول الان کار دارم فعلاً خدافظ

    به علی وپارسا هم زنگ زد و آنها را هم دعوت کرد.

    شب هر سه آمدند و تا آخر شب خوش وبش کردند وفیلم نگاه کردند،شب که شد فرشاد پیشنهاد داد که این بار فیلم آنابل را نگاه کنند.

    بعد از تمام شدن فیلم ،علی گفت: مسخره بود

    احمد جواب داد: خودت مسخره ای ده بار دیدمش و بازم منو می ترسونه

    فرشاد گفت:خب معلومه ،عروسکایی که شب باهاشون می خوابی هم جن زدن

    – برو بمیر، همه که مث تو با عروسک نمیخوابن

    در همان حین صدایی از درون اتاق بالا می آمد، فرشاد رفت که سر بزند و دید که به طرز خیلی عجیبی گردنبند داخل کمد، جلوی در اتاق افتاده.

    فرشاد با عصبانیت پایین آمد وگفت: کدومتون بالا رفتین و به گردنبندم دست زدین

    احمد خندید و گفت: اوه اوه دستبند هم دارین

    – خفه شو احمق جدی میگم، مطمئنم که گردنبندو داخل کمد انداخته بودمو در روهم قفل کرده بودم.

    پارسا گفت: وایسا ببینم می فهمی چی میگی ، ما همه اینجا نشستیم و از اول صبح هیچکی بالا نرفته که دست به یه چیزی بزنه.

    فرشاد گفت: نمی دونم به هر حال مطمئنم که انداخته بودمش تو کمدم، ببخشین منظوری نداشتم.

    علی گفت: بعد این همه سال داشتی به دوستاتو تهمت می زدی، باورم نمیشه

    – گفتم که ببخشین، این مدت یکم اتفاقات عجیب برام افتاده که اعصابمو خرد می کنه.

    احمد گفت : مثلاً چه اتفاقاتی؟

    – نمی دونم، حالا بگذریم

    همین که آمدند بنشینند بازهم صدا هایی از داخل اتاق آمد که همه را کمی ترساند، مثل صدای خش خش صد ها کیسه ی پلاستیکی با هم بود.

    – شما هم می شنوید یا فقط من هستم

    – آره لعنتی این دیگه چه کوفتیه

    علی گفت: احمق جون دزد اومده خونتون

    – خیلی خب مطمئناً اسلحه یا چیزی داره، بهتره زنگ بزنیم پلیس

    پارسا که کاملاً ترسیده بود گفت: آره موافقم

    فرشاد گوشیش را روشن کرد و گفت : لعنت بعضی وقتا اینجا هیچ جاییش آنتن نمیده

    احمد: الان از اون بعضی وقتاست

    – آره متاسفانه

    پارسا گفت: پس بهتره بذاریم هرچی میخواد ببره و ولش کنیم

    – چی میگی تو

    علی: آخه چطور اومده توخونه یا خدا گیج شدم

    – نمی دونم والا، الان میرم بالا ببینم چیه، علی تو هم بیا

    علی وفرشاد با هم بالا رفتند، هر دو چاقو دستشون بود و حداقل از یک چیز مطمئن بودند وآن هم این بود که آنها بهترین تیم برای جنگیدن با هر کسی بودند چراکه هردو چندین سال در کلاس های رزمی آموزش دیده بودند.

    بالا رفتند و با احتیاط همه ی اتاق ها را گشتند اما در هیچ جایی هیچ کسی وجود نداشت، چندین بار گشتند اما حتی یک پنجره هم باز نبود.

    بعد از این که چند بار همه جا را گشتند و مطمئن شدند پایین آمدند

    پارسا با دیدنشان گفت:خدا رو شکر، سکته کردم.

    – نترس، منو و عمو علی آقا دزده رو بیرون کردیم

    با این حرف همه خندیدند و بدون هیچ توجهی به اتفاقی که افتاد تا نزدیکی صبح بازی های ویدیویی کردند و همانجا خوابشان برد.

    این چند شب به همین حالت گذشت و آخرین روز خانه حسابی کثیف شده بود، پس باهم کلی تمیز کاری کردند و بعد از آن با آنها خداحافظی کرد و رفتند.

    شب فرشاد باید تنها می خوابید و فردا ظهر پدرومادرش بر می گشتند.روی تخت خوابش دراز کشید تا بخوابد که ناگهان پنجره اتاق باز شدبه طور تعجب آوری هوا بسیار سرد بود و باد زیادی می آمد.به سختی از روی تختش پایین آمد،جلوی پنجره رفت تا آن را ببندد که در همانجا میخکوب شد،داخل حیاط یک دختر جوان با لباس سفیدایستاده بود ومستقیم به او نگاه می کرد، فرشاد حسابی ترسیده بود ونمی توانست تکان بخورد.

    دختر محو شد و فرشاد هم زود پنجره رابست و به سمت تخت دوید، قلبش محکم می تپید و از شدت ترس داشت بیهوش می شد، اما خودش را کنترل کرد و احتمال می داد که این به خاطر توهم حاصل از خستگی شدید باشد.روی تختش دراز کشیده بود ومی خواست که به علی زنگ بزند تا برگردد و امشب را هم در خانه ی او بماند اما آنتن نمی داد.در حالی که دعا می کرد که آنتن گوشی اش کار کند ، از سالن پذیرایی صدای گریه ی دختری می آمد که بسیار مظلومانه و زیبا گریه می کرد اما تنها حس فرشاد در آن لحظه ترس بود.تند به سمت اتاق پذیرایی دویو و داد می زد: لعنتی تو چی هستی، از این خونه برو بیرون که در همین لحظه برق خانه به طور کامل خاموش شد.

    فرشاد تنها می توانست صدای جیر جیر صدای در ورودی را بشنود که دائم باز و بسته می شد.

    – لعنتی لعنتی

    اشک می ریخت و همه چیز را لعنت می کرد، کنترل عصبی خودش را از دست داده بود ونمی دانست چکار کند.سایه هایی سفید را در اطرفش می دید که مدام حرکت می کردند، فرشاد داد زد و جیغ بلند یک زن را شنید که انگار از کار های فرشاد عصبانی شده بود.

    فرشاد در حالی که اشک می ریخت گفت: از من چی میخوای

    کنترلش را در دست گرفت وبه سمت در خروجی دوید و با وجود خوردن به در و دیوار به خاطر تاریکی خودش را به در رساند.

    داخل حیاط که رفت به شدت به خاطر سرما وترس می لرزید، که در همانجا باد روزنامه ای را به طرف او رساند واو هم که از جاپریده بود، داد کشید وآن را پرت کرد که جلوی پایش افتاد، با وجود اینکه می خواست فرار کنداما عکسی روی روزنامه آن را حسابی ترسانده بود.در بخش گمشده ها، عکس همان دختری که توی حیاط دیده بود را دید،با تعجب به آن زل زده بود و نمی دانست که این چه مفهومی دارد.رفت که در را باز کند اما قفل در گیر کرده بود وباز نمی شد، چند بار اینطور شده بود وخود فرشاد آنرا خوب کرده بود، پس به سمت ماشین رفت تا جعبه ی ابزار را درآورد و در را خوب کند اما از شدت عجله، چند بار دستش زخمی شد و بالاخره در را باز کرد و به سمت ماشین رفت و با ماشین به بیرون رفت.

    بعد از آنکه در را بست با ماشین به سرعت به سمت خانه ی علی به راه افتاد، آهنگ را زیاد کرده بود که به اتفاقات ترسناک داخل خانه فکر نکند.در وسط راه دستگاه پخش کننده ی موزیک ماشین خود به خود خاموش شد.فرشاد با عصبانیت با سرعت بیش تری حرکت می کرد که در وسط جاده همان دختر گشمده رادید وبرای اینکه به آن نزند فرمانش را پیچاند و ترمز گرفت.با ترس پشتش را نگاه کرد اما دختر را ندید پس به راهش ادامه داد وفهمید که بدون توجه به راه همانطور حرکت کرده و حالا هم نمی داند کجاست و راهش را گم کرده.

    جی پی اس ماشین هم از کار افتاده، پس تمام تمرکزش را روی جاده گذاشت، جاده بسیار آشنا بود اما نمی دانست که کی به اینجا آمده.صدایی از صندلی های پشتی آمد، فرشاد دعا می کرد که اشتباه کرده باشد و نگاهی به آینه داخل ماشین انداخت، دختر به چشمانش زل زده بود.از ترس پایش را روی پدال ترمز گذاشت و به سمت بیرون فرار کرد.هر قد رکه می توانست می دوید وبرایش مهم نبود که به کجا می رسد، در همین لحظه بود که آن دختر بازهم جلویش ظاهر شد.فرشاد به سمت آنطرف دوید وباز هم دختر رادید و دست و پای خودش را گم کرد، افتاد و گردنبند از جیبش افتاد.آن دختر دیگر به مرد نگاه نمی کرد بلکه فقط به گردنبند نگاه می کرد، به سمت آن آمد و با نگاه به آنها اشک هایش جاری شد.

    فرشاد با نگاه به او گفت : حالا همه چیو فهمیدم

    به سمت پایین که می آمد متوجه شد که اینجا همان کوهی است که گردنبند را پیدا کرده بود.بیل را از داخل ماشین برداشت و به سمت بالا رفت، با کمک چراغ قوه اش به طرز عجیبی راحت گردنبند را پیدا کرد.خاک زیر گردنبند را کند، درست حدس زده بود زیر آن جنازه ی دختر را که با همان لباس چال شده بود دید.

    قبر را پر کرد وفردایش با پلیس تماس گرفت و به آنها گفت که شاهد همه ی اتفاقات بوده، چون می دانست که هیچ کس باور نمی کند اگر بگوید اینها را روح دختر به او گفته.آنها نامزد قلابی دختر راکه او را در آن کوه به قتل رسانده بود گرفتند و بعد از اعترافات او متوجه شدند که کار او همین بوده و دختران دیگر راهم همینطور به آن کوه برده و پس از تهدید ها و گرفتن کل پول آنها از حساب های بانکی شان، آنها را می کشته و این دختر راهم با گردنبندی که به عنوان کادو برایش خریده بود کشته…

    فرشاد بعد از آن اتفاقات عجیب خوشحال بود که آن قاتل کثیف را پیدا کرده بود و بیش تر از آن از آرامش روح دختر ها خوشحال بود او به مراسم خاکسپاری دختر رفت و پس از رفتن همه، گردنبند را سر قبرش قرار داد و خوشحال بود که صاحبش را پیدا کرده.

     

    ایجاد مقاله

    گزارش تخلف





    R

    مخفف Restricted-Under 17(رتبه R به معنی فیلم حاوی کلمات رکیک، خشونت، روابط جنسی و نمایش استعمال مواد مخدر و دخانیات است. )

    PG-13

    مخفف Parents Strongly Cautioned(فقط حاوی مقداری صحنه عشقی (جنسی) معمول و مواد مخدر و دخانیات می‌باشند. )

    NC-17

    مخفف No One 17 and Under Admitted به معنی هیچ شخص 17 سال و زیر 17 سال قادر به مشاهده این نوع نوشته ها نمی‌باشد، ممکن است نوشته حاوی مناظر واضح جنسی یا کلمات ناخوشایند یا زیاد یا تمام موارد باشد. درجه NC-17 بر این دلالت ندارد که نوشته مستهجن و ضد اخلاقی است.

    خانه
    دیدگاه

    One thought on “داستان ترسناک آخرین هدیه

    1. م . ف گفت:

      دوست عزیز معمولا الان داخل روستا ها و مناطق دور افتاده درون خونه هر شخصی یه تلفن ثابت هست ، خب ؟ آنتن ندادن تلفن که نشد دلیل ، از تلفن ثابت به دوستش زنگ میزد

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.







    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    دسته ها اطلاعات عمومی (دانستنیها) داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    Foodforfox The Scary Website 2019 ©

    loading time : 0٫347 s