داستان ترسناک آخرین هدیه

داستان ترسناک آخرین هدیه

داستان ترسناک آخرین هدیه
date: 2019-07-02 12:01:45
  • view: 2551
  • داستان ترسناک آخرین هدیه

    داستان ترسناک آخرین هدیه
    horror6: خب لعنتی چیکار می کنی به چی زل زدی؟  هیچ بابا شما برین بالا من خودمو میرسونم بهتون فرشاد از دیدن آن گردن بند زیبا آن هم در وسط کوه متعجب شده بود، فوراً آن را بدون آنکه احمد و علی بدانند قایم کرد وامیدوار بود که طلا باشد تا پول خوبی به جیب بزند بعد از رسیدن به قله کمی استراحت کردند و بعد از خوردن کمی هله هوله تصمیم گرفتند که به سمت پایین کوه حرکت کنند. فرشاد مدارم غر می زد:خب اینم کوه، نمی دونم کوه نوردی چش خوبه، فقط باید بالا و پایین بیای، الان روی قله بودن چه لذتی داره احمد گفت: اه کم گه بخور، طبیعت به این خوبی، یکم لذت ببر افسرده ی بدبخت علی با عصبانیت ادامه داد: این که آدم نیست این چیزا رو بفهمه برو بابا ، بیاین ببرمتون قهوه خونه اون وقت می فهمین چی لذت میده؟ - خب تو برو، فقط اعصابمونو بیش تر از خرد نکن در حالی که علی و احمد مشغول عکس گرفتن بودند و کلی هم از منتشر کردن آنها لذت می بردند، فرشاد دو باره گردنبند را بیرون آورد ونگاهی انداخت و برای چند لحظه زیبایی آن چشمانش را گرفته بود وفقط به آن فکر می کرد و یک جور هایی مطمئن بود که این گردنبد با همه ی گردنبند های دیگر تفاوت دارد.سرش را بلند کرد تا به علی واحمد فحش بدهد و بگوید که راه بیفتند اما آن دو آنجا نبودند، چند بار داد زد اما هیچ پاسخی نشنید. لعنتی ها حالا بی من میرین پایین، پدرتونو در میارم توله سگا طول زیادی کشید تا به پایین کوه برسد، در این مدت فقط فحش می داد، به پایین که رسید گوشی اش را گرفت تا به آنها زنگ بزند و خودش را رویشان خالی کند که آنها را داخل رستوران کنار جاده دید که داشتند غذا می خوردند.لیوانی را پر آب کرد وجلو رفت،و گردن علی را زد وآب را داخل غذایش کرد و نوشابه ی احمد را که سرش باز بود ، رو ی غذایش خالی کرد. - حالا بی من پایین میاین وبی من قرمه سبزی هم میخورین آره؟ کوفتتون می کنم اون قرمه سبزی رو علی واحمد هردو با عصبانیت بلند شدند و فرشاد هم با سرعت فرار کرد و در جاده تاکسی گرفت ورفت.به خانه رسید، بعد از گرفتن دوش رفت و کوله اش را برداشت.داخل کوله را گشت تا گردنبند را پیدا کند اما هیچ اثری از گردنبند نبود، چندبار کوله پشتی اش را گشت و بعد از نا امید شدن داخل جیب هایش را گشت اما هیچ اثری از گردنبند نبود. دیگر مطمئن شده بود که گردنبند را گم کرده، مدام خودش را لعن ونفرین می کرد. روی تختش رفت تا بخوابد که دهنش از تعجب باز ماند، گردنبند روی تخت بود. هرچه فکر کرد ندانست کی و چطور گردنبند را آنجا گذاشته ، اما بیخیال قضیه شد و آن را در کشو کنارتخت گذاشت و راحت و با آسایش خوابید. فردا بلند شد و به طرف گردنبند رفت، آنرا داخل جیبش گذاشت وبه سمت بازار به راه افتاد تا ببیند اصل است یا تقلبی. به مغازه دوستش مسعود که یک طلا فروش است رفت و او به فرشاد گفت که اصل است و حاضر است آن را با قیمت زیادی هم بخرد. فرشاد می خواست که قیمت آن طلا را بیشتر بداند، پس به چند مغازه ی دیگر هم رفت تا قیمت اش را بپرسد، فقط مغازه های عتیقه فروشی یا فروشنده های دست دوم ،حاضر به خرید آن بودند که البته قیمت های خیلی زیادی هم برای آن گردنبند زیبا وسنگین پیشنهاد می دادند.فرشاد از ته دل به این کار رضایت نداشت ودوست داشت که می توانست صاحبش را پیداکند اما پیدا کردن صاحب گردنبندی که در وسط کوه افتاده غیر ممکن بود.تصمیم گرفت آن را چند شب پیش خودش نگه دارد تا شاید بعداً آن را می فروخت و پول خوبی هم بدست می آورد.فردای آن روز پدر ومادر فرشاد برای یک مسافرت چند روزه مجبور شدند به شهر دیگری بروند.فرهاد این را فرصت خوبی برای گرفتن یک مهمانی درست و حسابی دید و از آنجا که علاقه ی چندانی به شلوغی نداشت، تصمیم گرفت که فقط چند تا از بهترین دوستانش را به مهمانی دعوت کند. به احمد زنگ زد: الو سلام داداش - زهر مار ، می خواستم جواب ندم اما گفتم پشیمون شدی میخوای جبران کنی آره؟؟ - حالا چرا انقدر ناراحتی ، آره میخوام جبران کنم بیا سه شب کامل تو خونمون مهمون من هستین به بابا و مامانتونم بگین رفتیم مسافرت - ما مث تو سوسول نیستیم - سوسول نیستین؟ - نه - مث اینکه دیروز رفته بودین کوهنوردی - کوهنوردی سوسولیه خره؟ - آره - گم شو اوسکول الان کار دارم فعلاً خدافظ به علی وپارسا هم زنگ زد و آنها را هم دعوت کرد. شب هر سه آمدند و تا آخر شب خوش وبش کردند وفیلم نگاه کردند،شب که شد فرشاد پیشنهاد داد که این بار فیلم آنابل را نگاه کنند. بعد از تمام شدن فیلم ،علی گفت: مسخره بود احمد جواب داد: خودت مسخره ای ده بار دیدمش و بازم منو می ترسونه فرشاد گفت:خب معلومه ،عروسکایی که شب باهاشون می خوابی هم جن زدن - برو بمیر، همه که مث تو با عروسک نمیخوابن در همان حین صدایی از درون اتاق بالا می آمد، فرشاد رفت که سر بزند و دید که به طرز خیلی عجیبی گردنبند داخل کمد، جلوی در اتاق افتاده. فرشاد با عصبانیت پایین آمد وگفت: کدومتون بالا رفتین و به گردنبندم دست زدین احمد خندید و گفت: اوه اوه دستبند هم دارین - خفه شو احمق جدی میگم، مطمئنم که گردنبندو داخل کمد انداخته بودمو در روهم قفل کرده بودم. پارسا گفت: وایسا ببینم می فهمی چی میگی ، ما همه اینجا نشستیم و از اول صبح هیچکی بالا نرفته که دست به یه چیزی بزنه. فرشاد گفت: نمی دونم به هر حال مطمئنم که انداخته بودمش تو کمدم، ببخشین منظوری نداشتم. علی گفت: بعد این همه سال داشتی به دوستاتو تهمت می زدی، باورم نمیشه - گفتم که ببخشین، این مدت یکم اتفاقات عجیب برام افتاده که اعصابمو خرد می کنه. احمد گفت : مثلاً چه اتفاقاتی؟ - نمی دونم، حالا بگذریم همین که آمدند بنشینند بازهم صدا هایی از داخل اتاق آمد که همه را کمی ترساند، مثل صدای خش خش صد ها کیسه ی پلاستیکی با هم بود. - شما هم می شنوید یا فقط من هستم - آره لعنتی این دیگه چه کوفتیه علی گفت: احمق جون دزد اومده خونتون - خیلی خب مطمئناً اسلحه یا چیزی داره، بهتره زنگ بزنیم پلیس پارسا که کاملاً ترسیده بود گفت: آره موافقم فرشاد گوشیش را روشن کرد و گفت : لعنت بعضی وقتا اینجا هیچ جاییش آنتن نمیده احمد: الان از اون بعضی وقتاست - آره متاسفانه پارسا گفت: پس بهتره بذاریم هرچی میخواد ببره و ولش کنیم - چی میگی تو علی: آخه چطور اومده توخونه یا خدا گیج شدم - نمی دونم والا، الان میرم بالا ببینم چیه، علی تو هم بیا علی وفرشاد با هم بالا رفتند، هر دو چاقو دستشون بود و حداقل از یک چیز مطمئن بودند وآن هم این بود که آنها بهترین تیم برای جنگیدن با هر کسی بودند چراکه هردو چندین سال در کلاس های رزمی آموزش دیده بودند. بالا رفتند و با احتیاط همه ی اتاق ها را گشتند اما در هیچ جایی هیچ کسی وجود نداشت، چندین بار گشتند اما حتی یک پنجره هم باز نبود. بعد از این که چند بار همه جا را گشتند و مطمئن شدند پایین آمدند پارسا با دیدنشان گفت:خدا رو شکر، سکته کردم. - نترس، منو و عمو علی آقا دزده رو بیرون کردیم با این حرف همه خندیدند و بدون هیچ توجهی به اتفاقی که افتاد تا نزدیکی صبح بازی های ویدیویی کردند و همانجا خوابشان برد. این چند شب به همین حالت گذشت و آخرین روز خانه حسابی کثیف شده بود، پس باهم کلی تمیز کاری کردند و بعد از آن با آنها خداحافظی کرد و رفتند. شب فرشاد باید تنها می خوابید و فردا ظهر پدرومادرش بر می گشتند.روی تخت خوابش دراز کشید تا بخوابد که ناگهان پنجره اتاق باز شدبه طور تعجب آوری هوا بسیار سرد بود و باد زیادی می آمد.به سختی از روی تختش پایین آمد،جلوی پنجره رفت تا آن را ببندد که در همانجا میخکوب شد،داخل حیاط یک دختر جوان با لباس سفیدایستاده بود ومستقیم به او نگاه می کرد، فرشاد حسابی ترسیده بود ونمی توانست تکان بخورد. دختر محو شد و فرشاد هم زود پنجره رابست و به سمت تخت دوید، قلبش محکم می تپید و از شدت ترس داشت بیهوش می شد، اما خودش را کنترل کرد و احتمال می داد که این به خاطر توهم حاصل از خستگی شدید باشد.روی تختش دراز کشیده بود ومی خواست که به علی زنگ بزند تا برگردد و امشب را هم در خانه ی او بماند اما آنتن نمی داد.در حالی که دعا می کرد که آنتن گوشی اش کار کند ، از سالن پذیرایی صدای گریه ی دختری می آمد که بسیار مظلومانه و زیبا گریه می کرد اما تنها حس فرشاد در آن لحظه ترس بود.تند به سمت اتاق پذیرایی دویو و داد می زد: لعنتی تو چی هستی، از این خونه برو بیرون که در همین لحظه برق خانه به طور کامل خاموش شد. فرشاد تنها می توانست صدای جیر جیر صدای در ورودی را بشنود که دائم باز و بسته می شد. - لعنتی لعنتی اشک می ریخت و همه چیز را لعنت می کرد، کنترل عصبی خودش را از دست داده بود ونمی دانست چکار کند.سایه هایی سفید را در اطرفش می دید که مدام حرکت می کردند، فرشاد داد زد و جیغ بلند یک زن را شنید که انگار از کار های فرشاد عصبانی شده بود. فرشاد در حالی که اشک می ریخت گفت: از من چی میخوای کنترلش را در دست گرفت وبه سمت در خروجی دوید و با وجود خوردن به در و دیوار به خاطر تاریکی خودش را به در رساند. داخل حیاط که رفت به شدت به خاطر سرما وترس می لرزید، که در همانجا باد روزنامه ای را به طرف او رساند واو هم که از جاپریده بود، داد کشید وآن را پرت کرد که جلوی پایش افتاد، با وجود اینکه می خواست فرار کنداما عکسی روی روزنامه آن را حسابی ترسانده بود.در بخش گمشده ها، عکس همان دختری که توی حیاط دیده بود را دید،با تعجب به آن زل زده بود و نمی دانست که این چه مفهومی دارد.رفت که در را باز کند اما قفل در گیر کرده بود وباز نمی شد، چند بار اینطور شده بود وخود فرشاد آنرا خوب کرده بود، پس به سمت ماشین رفت تا جعبه ی ابزار را درآورد و در را خوب کند اما از شدت عجله، چند بار دستش زخمی شد و بالاخره در را باز کرد و به سمت ماشین رفت و با ماشین به بیرون رفت. بعد از آنکه در را بست با ماشین به سرعت به سمت خانه ی علی به راه افتاد، آهنگ را زیاد کرده بود که به اتفاقات ترسناک داخل خانه فکر نکند.در وسط راه دستگاه پخش کننده ی موزیک ماشین خود به خود خاموش شد.فرشاد با عصبانیت با سرعت بیش تری حرکت می کرد که در وسط جاده همان دختر گشمده رادید وبرای اینکه به آن نزند فرمانش را پیچاند و ترمز گرفت.با ترس پشتش را نگاه کرد اما دختر را ندید پس به راهش ادامه داد وفهمید که بدون توجه به راه همانطور حرکت کرده و حالا هم نمی داند کجاست و راهش را گم کرده. جی پی اس ماشین هم از کار افتاده، پس تمام تمرکزش را روی جاده گذاشت، جاده بسیار آشنا بود اما نمی دانست که کی به اینجا آمده.صدایی از صندلی های پشتی آمد، فرشاد دعا می کرد که اشتباه کرده باشد و نگاهی به آینه داخل ماشین انداخت، دختر به چشمانش زل زده بود.از ترس پایش را روی پدال ترمز گذاشت و به سمت بیرون فرار کرد.هر قد رکه می توانست می دوید وبرایش مهم نبود که به کجا می رسد، در همین لحظه بود که آن دختر بازهم جلویش ظاهر شد.فرشاد به سمت آنطرف دوید وباز هم دختر رادید و دست و پای خودش را گم کرد، افتاد و گردنبند از جیبش افتاد.آن دختر دیگر به مرد نگاه نمی کرد بلکه فقط به گردنبند نگاه می کرد، به سمت آن آمد و با نگاه به آنها اشک هایش جاری شد. فرشاد با نگاه به او گفت : حالا همه چیو فهمیدم به سمت پایین که می آمد متوجه شد که اینجا همان کوهی است که گردنبند را پیدا کرده بود.بیل را از داخل ماشین برداشت و به سمت بالا رفت، با کمک چراغ قوه اش به طرز عجیبی راحت گردنبند را پیدا کرد.خاک زیر گردنبند را کند، درست حدس زده بود زیر آن جنازه ی دختر را که با همان لباس چال شده بود دید. قبر را پر کرد وفردایش با پلیس تماس گرفت و به آنها گفت که شاهد همه ی اتفاقات بوده، چون می دانست که هیچ کس باور نمی کند اگر بگوید اینها را روح دختر به او گفته.آنها نامزد قلابی دختر راکه او را در آن کوه به قتل رسانده بود گرفتند و بعد از اعترافات او متوجه شدند که کار او همین بوده و دختران دیگر راهم همینطور به آن کوه برده و پس از تهدید ها و گرفتن کل پول آنها از حساب های بانکی شان، آنها را می کشته و این دختر راهم با گردنبندی که به عنوان کادو برایش خریده بود کشته... فرشاد بعد از آن اتفاقات عجیب خوشحال بود که آن قاتل کثیف را پیدا کرده بود و بیش تر از آن از آرامش روح دختر ها خوشحال بود او به مراسم خاکسپاری دختر رفت و پس از رفتن همه، گردنبند را سر قبرش قرار داد و خوشحال بود که صاحبش را پیدا کرده.  

    ایجاد مقاله

    گزارش

    شما عضو وبگاه نیستید!

    دیدگاه

    م . ف


    دوست عزیز معمولا الان داخل روستا ها و مناطق دور افتاده درون خونه هر شخصی یه تلفن ثابت هست ، خب ؟ آنتن ندادن تلفن که نشد دلیل ، از تلفن ثابت به دوستش زنگ میزد


    شما عضو وبگاه نیستید!

    Big Fish


    داستان قشنگی بود خوشم اومد


    شما عضو وبگاه نیستید!

    ارسال شد


    ملاحظات کاربر گرامی در صورت توهین و اهانت به مقدسات و کاربران دیگر آی پی شما مسدود خواهد شد.
    Confirmed By admin jaber

    Login

    با عضویت در وبگاه از امکانات حرفه ای آن بهره مند شوید!

    ثبت نام

    19

    Room 6

    TINA

    نه جقیه گرامیه سایتا بهت الهام میشن کصخل

    ناشناس

    IP: 19370

    بچه ها برای کانال های پورن باید حتما لینکشو داشته باشیم؟

    ناشناس

    IP: 19370

    سلام

    ناشناس

    IP: 5122

    خودتون رو معرفی کنین تا بحث کنیم

    ناشناس

    IP: 5122

    چطورین؟

    ناشناس

    IP: 151247

    adres chat rom dark web daarid?

    ناشناس

    IP: 151247

    f6

    ناشناس

    IP: 5121

    و علیکم

    ناشناس

    IP: 5121

    سلام

    ناشناس

    IP: 5122

    Soorousha

    پر حیوونای وحشیه، جدا از چیزای ماورائیش

    Soorousha

    یه جا داره به اسم پلنگ دره، خود محلیا اونجا گم میشن، هرکی میخواد بره بهش میگن شب اونجا نمونه

    Soorousha

    سوادکوه واقعاً بهشته، ولی شب که میشه جرات میخواد تو جنگلای بکرش بمونی،

    Soorousha

    من اصالتاً اهل شیرگاه سوادکوهم، این روستای پالند و جن دره که میگی کجا میشه؟

    666MAX999

    سلام چ خبر

    ناشناس

    IP: 2181

    جای داره به نام جن دره

    ناشناس

    IP: 2181

    خیلی اتفاق ها افتاده . ترسناک

    ناشناس

    IP: 2181

    یه روستایی هست پالند

    ناشناس

    IP: 2181

    خیلی اتفاق ها افتاده . ترسناک

    ناشناس

    IP: 2181

    یه روستایی هست پالند

    ناشناس

    IP: 2181

    جای داره به نام جن دره

    ناشناس

    IP: 2181

    سه روز تعطیله میرم سوادکوه

    ناشناس

    IP: 2181

    سلام

    ناشناس

    IP: 5121

    سلام

    ناشناس

    IP: 195181

    خدا حافظ تون باشه الهی امین

    ناشناس

    IP: 195181

    یه گربه نمی دونم از کجا پیداش شده

    ناشناس

    IP: 195181

    البته با فاصله زیادی که روستا دارم

    ناشناس

    IP: 195181

    دوست عزیز خدا نگهدار

    ناشناس

    IP: 195181

    اگه شدید تر شه چه کار کنم .

    ناشناس

    IP: 195181

    نمی دونم من چه کاری کردم .

    ناشناس

    IP: 195181

    قبلا همچین چییزایی نبوده

    ناشناس

    IP: 195181

    نمی دونم چرا اینجوری شد

    ناشناس

    IP: 195181

    دیگه تنهایی نمی تونم برم اونجا

    ناشناس

    IP: 195181

    اول صدای چوپان همسایه پایینی میومد

    ناشناس

    IP: 195181

    خدا شاهد از بیرون صدا می کردن منو

    ناشناس

    IP: 195181

    ولی همشون می ترسیدن .

    ناشناس

    IP: 195181

    چهار نفر اومدن پیشم

    ناشناس

    IP: 195181

    دیشب بعد از فرار کردنم زنگ زدم

    ناشناس

    IP: 195181

    خیلی ترس داره

    ناشناس

    IP: 195181

    ولی شبها خیلی چیزا دست به کار می شن

    Room6 Supported By Foodforfox ChatRoom

    Best Views

    لیست فیلم های ممنوعه جهان

    لیست فیلم های ممنوعه جهان این ژانر، ما را با ژرف ترین و تاریک ترین بُعد انسان آشنا می کند. جایی که همه ما امیدواریم هیچ وقت شاهد آن نبوده یا جزئی از آن نباشیم. از دید منتقدان، فیل

    داستان ترسناک یک حمام معمولی

    داستان ترسناک یک حمام معمولی horror6: الان حدود چندساله درگیرم خیلی کارا کردم که بتونم فراموش کنم آزاد بشم که نشد فقط با کمک یه جنگیر تونستم اونارو از خودم دور کنم،همیشه فکرمیکردم

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم)

    لیلیت کیست (نخستین زن حضرت آدم) داستان آفرینش در هر دینی به صورتی بیان شده است که انسانهای نخستین در همه آن ها آدم و حوا بوده اند اما نظریه متفاوتی نیز در اینباره وجود دارد که ا

    ترسا فیدالگو (روح مجازی)

    ترسا فیدالگو (روح مجازی) شاید شما هم در اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعی با کامنت‌هایی عجیب مواجه شده باشید. کامنت‌هایی که در همان سطر اول، خبر از رخدادی عجیب و ترسن

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند)

    ازمایش دروازه ذهن (ارتباط با خداوند) در سال 1983، یک گروه از دانشمندان در جستجوی ارتباط با خداوند بودند. برای این کار آنها یک آزمایش به نام دروازه ذهن را آغاز کردند. آنها پیشبینی ک?

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)

    فیلم ترسناک Hostel part I 2005 (مسافرخانه)   ژانر : ترسناک زمان : 70 دقیقه زبان : انگلیسی محصول : امریکا کارگردان : Eli Roth ستارگان : Jay Hernandez, Derek Richardson, Eythor Gudjonsson خلاصه دا

    راز عدد 241543903

    ?ت که توسط دیوید هورویتز، هنرمند شناخته شده نیویورکی ابداع شد داستان از این قرار که دیوید هوروتیز در سال 2009 یک تصویر از خود ، در سایت فلیکر (که سایت محبوب عکاس ها و عکس دوستانه است) منتشر کرد در این تصویر دیوید سر خود را داخل یخچال کرده بود و از کاربران خواست این کار را انجام دهند و عکس ها را  با عدد 241543903 تگ کنند (برچسب بزنند).   حال چرا این عدد؟جالب است بدانید این عدد به صورت شانسی از ترکیب شماره سریال روی یخچال و بارکد روی نودل مرغ یخ زده بدست آمده است ایده سر در یخچال زمانی به سر دیوید زد که یکی از دوستان وی بدلیل بیماری سر خود را  در داخل یخچال می برد تا کمی دردش تسکین یابد. جالبی این موضوع باعث شد که خیلی ها این کار را انجام دهند و عکس خود را با تگ این 241543903 در سایت منتشر کنند، و بدلیل این که برچسب یک معیار مهم برای گوگل است با  جستجو این عدد در گوگل یک گالری از افرادی با سر هایی در داخل یخچال بارگذاری می شود.  

    اتاق قرمز یا رد روم

    اتاق قرمز یا رد روم اتاق قرمز  سایتی در دارک وب بوده که با پرداخت مبلغی وارد ان شده و بصورت زنده تکه تکه کردن انسان ها را مشاهده می نمایید در پشت اتاق های مرگ دارک نت چه می گ

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک)

    موزه اد و لورن وارن (موزه ترسناک) موزه ماورا الطبیعه اد و لورن وارن (occult museum) ،قدیمی ترین و تنها موزه از نوع خود است این موزه معروف، صدها هزار بازدید کننده از سراسر جهان را

    درگاه دارک وب

    کاربر گرامی این صفحه پل ارتباطی بین شما و وب پنهان می باشد تمامی لینک ها بررسی شده و شما را به وب سایت های خطرناک و بد افزار ها متصل نمی کنند قبل از ورود به وب پنهان نکات امنیتی را

    معرفی 13 فیلم که از دیدنش حالتان بد می شود

    معرفی 13 فیلم که از دیدنش حالتان بد می شود فیلم‌های جنجالی و بحث برانگیز همیشه فیلم‌هایی هستند که مسائل جنسی، خشونت، مذهب، سیاست، همجنس بازی، نژادپرستی، مواد مخدر را به تصویر

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)

    فیلم ترسناک 1980 Cannibal Holocaust (کانیبال هولوکاست)   ژانر : ترسناک زمان : 58 دقیقه زبان : انگلیسی / اسپانیایی / ایتالیایی محصول : ایتالیا کارگردان : Ruggero Deodato ستارگ

    شعر نفرین شده جهنم تومینو

    شعر نفرین شده جهنم تومینو جهنم تومینو شعری ژاپنی و نفرین شده که براساس افسانه ها اگر این شعر بلند خوانده شود سرنوشت بدی برای خواننده رقم خواهد زد. این شعر در یک کتاب 666 صفحه ای

    فیلم ترسناک Hounds of Love 2016

    از نقطه ضعف هایشان برای ایجاد شکافی میان آنها استفاده کند تا بتواند جان سالم بدر ببرد…  

    معرفی سایت های دارک وب

    معرفی سایت های دارک وب دارک وب یا وب تاریک به شبکه‌ای گفته می‌شود که در دسترس عموم نبوده و بیشتر برای مقاصد غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ردیابی فعالیت‌های آن و شناسا

    Related Posts

    داستان ترسناک هیولای درون

    داستان ترسناک هیولای درون دوستان این داستان کاملا تخیلیه و هیچ واقعیتی نداره (علی) داشتم از مدرسه میومدم خونه یه حس عجیبی داشتم نمیدونم چی بود احساس میکردم که اتفاقات بدی در ان...

    داستان ترسناک یوگا درمانی

      چند سال پیش با یکی از دوستام برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتیم توی اون کشوری که رفته بودیم هر دوی ما اقوامی توی اون کشور داشتیم و این موضوع دلگرمی خوبی برای ما بود من و ن...

    داستان دست و دلباز

    من الان بیست و هفت سالمه و اولین اتفاقی که برای من افتاد و شخصا شاهدش بودم چیزی حدود هجده یا نوزده سال پیش زمانی که هشت ساله بودم . داستانو اینطوری شروع میکنم طبق معمول پدر عزیزم ...

    داستان ترسناک عشق

    داستان ترسناک عشق big fox: تو عروسی برادرم باهاش اشنا شدم...یه دختر خیلی خوشگلو ناز بود اسمش لین بود...خیلی عاشقش شدم وقتی دیدمش یه حسه عجیبیو تو من زنده کرد...خلاصه چند روز باهم حرف ز...

    داستان ترسناک احضار در خونه مادر بزرگ

    داستان ترسناک احضار در خونه مادر بزرگ سپهر: با سلام من سپهر هستم 17 ساله از تهران و این اتفاق در 15 سالگی برایم اتفاق افتاد یک روز در خانه مادر بزرگم بودم و ا ون تازه فوت کرده بود?.م...

    داستان ترسناک مزاحم ابدی

    داستان ترسناک مزاحم ابدی horror6: من میخوام یه چیزایی رو بنویسم که هر روز تا سر حد مرگ منو میترسونه و نمیتونم جلوشو بگیرم الان ۲۲سالمه و همه چی از هیجده یا نوزده سالگیم شروع شد اون ?...

    داستان ترسناک طلسم بدبختی

    داستان ترسناک طلسم بدبختی horror6: سلام خسته نباشین منم میخوام اتفاق هایی که واسم به خاطره جادو و طلسم افتاده رو تعریف کنم و اینو هم بگم قبل از این اتقاق خدا سر شاهده ما اصلا نمیدو...

    داستان ترسناک مهمان ناخوانده

    داستان ترسناک مهمان ناخوانده horror6: بعداز اتفاقات اون شبِ داخلِ خزینه چندروزی گذشت تا بتونم سرپا بشم ،سینه پهلو کرده بودم وتبِ بالا امونم رو بریده بود،هرشب وهر شب کابوسِ اون شب ...

    Categories

    داستان (محتوای خواندنی با ویژگی انتقال هیجان و ترس)
    یوفو (فرا زمینی ها)
    بازی (بازی هایی با محتوا ترسناک)
    انیمیشن (انیمیشن هایی با محتوا ترسناک)
    افراد (انسان های خاص)
    حیوانات (جانداران ترسناک)
    جنایت کاران (جنایت های جهان)
    اعدام ها (بدترین شکنجه ها)
    مستند (مستند هایی با محتوا ترسناک)
    جنگ افزار ها (سلاح های مرگبار)
    فضا (عجایب اسمان)
    هیتلر و نازی ها (جنایات فاشیست ها)
    شیطان پرستی (موضوعاتی مرتبط با شیطان و شیاطین)
    سریال (سریال هایی با محتوا ترسناک)
    اسرار و رموز (جهان پنهان)
    حوادث (رخداد های ترسناک)
    کتاب (کتاب هایی با محتوا ترسناک)
    جالب (مطالب جالب توجه)
    پرونده های ترسناک (پرونده هایی مرتبط با رخداد های ترسناک)
    مکان های ترسناک (اماکن عجیب)
    مقتولان (اجساد)
    ماورا الطبیعه (ارواح)
    تسخیر شده گان (اجنه)
    اطلاعات عمومی (دانستنیها)
    بردگی (سلطه پذیر)
    برنامه های کاربردی (نرم افزار ها)
    تصاویر (تصویر های ترسناک)
    فیلم (مطالبی که حاوی ویدئویی برای پخش باشد)
    فیلم (فیلم هایی با محتوا ترسناک)
    عجیب (عجایب جهان)
    ترسناک (اتفاقات ترسناک جهان)
    دیپ وب (شبکه مخفی اینترنت)
    اینترنت (هر موضوعی که با اینترنت مرتبط است)
    وسایل نقلیه (هرگونه وسیله ساخت بشر که قادر به جا به جایی اجسام باشد)
    خدا (موضوعاتی مرتبط با الهیات)
    با نام نویسی سریع در سایت از امکانات خاص از جمله تغییر تم ، فونت و ... برخوردار شو